عجب زمانه ایست خدا

چه میکشی آن بالا از دست این آدمها ؟

چه رنگی دارد اینجا زیستن با هم

در کنارهمیم و در کمین هم

در آغوش همیم وخائنانه فکر طعمه ای دیگر

دیگر اعتباری به زمینت نیست.. نیست ..!

رنج این تفکرات نامعلومم را در مجازات تولدم میپذیرم و دیگر هیچ

آه ..ای خدا ...باران دیگر نمی بارد چرا؟

زمین سیاه است و سیاه

و سپیدی خرق عادت

سینه ام مسموم از تنفس این انسانها

بگذار ابرها لااقل تسکین این سینه ی پر درد باشند !!

واگویه های دلتنگی ام سرت را به درد آورده ؟

توهم سخت پشیمانی از خلقتم ؟کجا رفت فتبارک الله احست الخالقین ت ای خدا؟

احسنت گفتی و خاکم سرشتی؟

یا نه ؟ از خلقت نامعلومم در سوالی توهم ؟

رنجور نشی ای یکتای بزرگم ...تو بزرگی و طی طریق معرفت تو برایم سخت مشکل!

من در خیانت مردان زمینت حیران مانده ام ..در دروغ آدمک های عزیزت !!

شناختی امان و باران را بریدی امان؟ و دیگر درین آبادی خشکی سختی ست جاری؟

خدای من امشب بیش از دیشب و پریشب دلتنگم ..

این دلتنگی را در بارش باران و پنهان کردن اشکهای خیسم زیر باران تندت درمان میکردم

کنون بهانه قدم زدن ندارم ..چه کنم؟

دلم سخت گرفته ...

باران ببار